شب از نیمه گذشته. هنوز راه است تا صبح ولی بیرون صدایی هست. کسی با چیزی به سنگ میکوبد. شاید فرهاد است که تیشه به دست گرفته. اما این دور و بر فرهاد چه میکند. نزدیکترین عاشق بی شب و روز به اینجا شهریار است که بنشیند و برای ثریا شعر بگوید. یا شاید با کوهی که عاشقش بود حرف بزند. آی حیدربابا! دنیا، دنیای دورغی هست. و مگر در جهان چه چیز محکمتر و قابل اعتمادتر از کوه است برای عاشق شدن. بیرون صدایی منبع
درباره این سایت